
هيچ وقت از سختی کار نترس
ما آدما توانايی انجام هر کار مشکلی رو داريم
فقط بايد تصميم گرفت. اراده کرد. اميدوار بود…و به نتيجه رسيد!
یادداشت های الکترونیک من

هيچ وقت از سختی کار نترس
ما آدما توانايی انجام هر کار مشکلی رو داريم
فقط بايد تصميم گرفت. اراده کرد. اميدوار بود…و به نتيجه رسيد!
مهم نیست جاده چقدر طولانیه؛ مهم اینه ته جاده یکی منتظرته!
روز ولادت امام حسینع است. دیروز به رادیو گوش می کردم.برنامه درباره زیبایی صورت و سیرت بود. مجری می گفت هیچ کدام از ما امام حسین ع را ندیده ایم ولی آنچه ما را مجذوب حسین کرده است فکر زیبای اوست. خدا به من و تو فکر زیبا بدهد! فکر زیبایی که دنیا را بزرگ ببینیم و مشکلات را کوچک.
خدا دنیایی بزرگ آفریده است تا ما در آن زندگی کنیم و فکری بزرگ داشته باشیم. داشتن فکر بزرگ اهمیت دادن به چیزهایی است که مهمند و نه همه چیز.
من دوست دارم فقط به چیزهایی اهمیت بدهم که بزرگند و ارزش فکر کردن دارند. ارزش وقت گذاشتن. ارزش غصه خورن. ارزش شب نخوابیدن. فقط به آسمان و آسمانی بودن بیندیشم.
داییم پرسید :چطور به مدرسه می روی ؟
گفتم:"با اتوبوس "
داییم لبخند زد و گفت: من وقتی به سن تو بودم پا برهنه می رفتم ، آن هم دوازده کیلومتر."
داییم پرسید:"چقدر بار می توانی برداری؟"
گفتم :"اندازه یک کیسه گندم."
داییم خندید و گفت :"وقتی به سن تو بودم ارابه می کشیدم
و گوساله از جا بلند میکردم."
داییم پرسید:"چند بار تا به حال دعوا کردی؟"
گفتم :"دو بار هر دو بار هم کتک خوردم ."
داییم گفت:"وقتی به سن تو بودم هر روز دعوا می کردم ، یک ذره هم کتک نمی خوردم."
داییم پرسید:" چند سالته؟"
گفتم:" ده سال."
داییم با پوزخندی گفت :" وقتی من به سن تو بودم ، دوازده سالم بود."

چهل روز گذشت و آسمان در گلويم همچنان زنداني است، جانم از مژههايم جاري است و چشمهايم بيتو در لحظه لحظه تاريخ باريده است.
دلم اين «حسينآباد» هر روز بهانه تو را ميگيرد و نامت را عاشق شده است.
دلم براي تو تنگ است، نه از آن بابت كه دردي دارم، بلكه بدان علت كه بيدردي فراگيري جهان را به خود مشغول كرده است.
من تو را ، تنها ترا عاشقم كه دستم را بگيري و تا خورشيد امتدادم دهي.
حسين جان. نام تو خورشيدي است كه زمين با تمام كوههايش به طواف آن احرام بسته است.
از تو همان «هيات من الذله» كافي است تا جهان بودنش راجشن بگيرد.راستي، در آن ظهر گرما ريز، كه هزار صبح تا قربانگاهش دويده است، چه ديدي كه نازكاي گلويت هزار تيغ كج آيين را پاسخي درست شد؟
حالا بعد از چهل روز ميپرسم. در آن خاك آسماني، در آن گودال سربلند، چه ديدي كه سرشارتر از هميشه تا كوفه، تا شام، تا هر كجا كه «ظلمآباد» است، خدا را آيه آيه باريدي؟
كدام جام سيرابت كرد كه دجله و فرات حقارت خود را گريستند و جاري شدند اما تا لبهايت بالا نيامدند؟
تو در كدام قله بودي كه هيچ دريايي تا لبهايت ارتفاع نيافت؟
هنوز بعد از چهل روز، چهل سال، چهل ... كوهها پژواك هيهات منالذله و هل من ناصر تو را به هم هديه ميدهند و سنگدلي مردان بوزينهباز را نفرين ميكنند.حالا بعد از چهل روز نام تو آبروي جهان است و با ياد تو آرامش حيات به هم ميريزد و يزيد نامي ميشود كه پيشاني انسانها را به چروك ميكشاند.
حسينجان. حالا چهل روز بعد از آن روز واقعه، باراني از تو شهر را به خود مشغول كرده است. و نام شريف تو دلها را تا مژههاي سنگين بالا ميآورد.تو را عاشقم، آن سان كه در قتلگاه خروشيدي و عطشاني آگاهانه لبهايت دريا را به خجالتي ابدي دچار كرده.حالا بعد از چهل روز، هر روز چهل بار آقاييات را ميستايم و بزرگواريت را شرمنده ميشوم.
آقاي جهان! نام تو ميبرم و سلولهايم آفتاب ميشوند.
منبع:جام جم آنلاين
چیزهایی را در زندگی دیده ام که بیانگر نوعی تناقض برایم بوده اند. غربی ها به تناقض می گویند پارادوکس. پارادوکسهای زندگی گاهی برام دردسر ساز شده اند و گاهی هم آنقدر عادی که راحت از کنارشان گذشته ام.
این را داشته باشید فعلا.
دیگر آنکه در جایی خواندم که " ذهن ما بطور نیمه آگاهانه وقایع پیرامونی را درک می کند." ما همواره در زندگی از "تعمیم" به عنوان ابزاری تسهیل کننده بهره می گیریم. یعنی اینکه وقتی می بینیم که موضوع و یا رخدادی برایمان تا حدی آشناست بدون توجه به ویژگیهای منحصر بفرد آن که آن را از سایر موضوعات و یا رخدادها متمایز می کند، با استفاده از فرآیند تعمیم آن موضوع یا رخداد خاص را پدیده ای عام تلقی می کنیم و از درک جزییات صرف نظر می کنیم؛ و این یعنی صرفنظر کردن از بخشی عمده از جهان پیرامونی و حقایق جاری در آن.
برگردیم به پارادوکس. اجازه بدهید بگویم پارادوکسهای فراموش شده. گاهی پارادوکسها را نمی بینیم. چون برایمان در اثر فرآیند تعمیم "آشنا" شده اند و تلقی ما شناخت آنهاست. فکر می کنیم همیشه متوجه شان هستیم؛ ولی در واقع نیستیم.
یک تناقض ظاهری وجود دارد: " برای دنیایت چنان زندگی کن که گویی تا ابد زنده ای و برای آخرتت چنان که بزودی می میری." تنها بزرگانی چون امام علی(ع) می توانند حق مطلب را آنگونه که باید، ادا کنند. یعنی پارادوکس را برای خودشان حل کنند: هم به دنیا و هم آخرت نگاه داشته باشند؛ نگاهی معتدل.
سهراب می گوید: "چشمها را باید شست." این را در نقد ادبی ساختارگرایان غربی هم می گویند. پارادوکسهای زندگی ما زیاد است. خوب می شود اگر بتوانیم پارادوکسهایمان را بشناسیم. ببینیم چقدر به دنیا توجه کرده ایم و چقدر به آخرت. معتدل باشیم.
در زندگی اجتماعی هم نوعی پارادوکس ممکن است مشاهده شود. پارادوکس توجه همزمان به حیات فردی و اجتماعی گاهی آزار دهنده می شود. تشخیص اینکه کجا باید حیات فردی را ارجحیت داد و کجا حیات و مصالح اجتماعی اولویت دارند ممکن است گاهی دشوار باشد و تنها یک تشخیص صحیح می تواند به ما در حل پارادوکس کمک کند. البته قبل از آن باید متوجه پارادوکس باشیم و در اثر فرآیند تعمیم فراموشش نکرده باشیم.
رمضان، ماه مهمانی خدا می تواند فرصتی مناسب باشد برای شستن چشمها و آغاز فرآیند "آشنایی زدایی".
صبح، گزارشگر رادیو از مکه گزارش می داد. درباره فضای مکه و اینکه همه سنگ و درخت و آدم و عالم دلشان برای پیامبر تنگ شده. غار حرا....
پیامبر در چنین روزی به پیامبری برگزیده شد و ندای " قولوا لا اله الا الله تفلحوا" ی او آزادیبخش انسانها و انسانیت شد.
"بگو نیست خدایی جز خدای یگانه"، گفته ای نیست که متعلق به عصر پیامبر باشد. همه آدمها در همه زمانها باید بدان ایمان داشته باشند. بیا من و تو هم یکبار دیگر تصمیم بگیریم بگوییم" لا اله الا الله"، تا رستگار شویم.
و دیگر کافر نشویم. خدا را در همه حال به یاد داشته باشیم.
فکرش را بکن! چقدر خوب می شود...
مبعث پیامبر رحمت، حضرت محمد(ص) مبارک!

وقتی تمام می شن دلت براشون تنگ می شه...بابا زندگی که بی تحقیق و درس و بحث و مدرسه هم که نمی شه...
آخرش تکلیف ما را روشن کن . .... نه اول تکلیف خودتو روشن کن...
خب. آدمیزاده دیگه. اینجوری یاس....
ارسطو می گوید: انسانهای بزرگ دغدغه های بزرگ دارند....